+ روز ماد مبارک
هر سال چند ماه ای که به روز مادر مانده برنامه ریزی می کردم که امسال چه چیزی بعنوان هدیه روز مادر تهیه کنم؟ نمی دانم مادر من اینطور بود یا تمام مادرها این شکلی هستند از آن آدمهایی بود که هدیه دادن به او خیلی لذت بخش بود آنقدر خوشحال می شد و عکس العملهای جالبی انجام می داد که از هدیه دادن به او بسیار لذت می بردم. یکبار برایش دوربین فیلمبرداری خریدیم چنان به وجد آمده بود که باخودمان گفتیم کاش زودتر برایش می خریدیم. یکسال برنامه ریزی کردم دو ماه مانده بود به روز مادر انگشتری زیبا با کلی گشتن پیدا کردم و خریدم. روز مادر شاخه گلی برای مادر تهیه کردم و بهمراه انگشتر به خانه بردم یک دسته گل هم برای خواهرم خریدم، با کمال تعجب تا پا داخل خانه گذاشتم گفت عجب دسته گل زیبای دستت درد نکند. آمدم بگم این شاخه گل و انگشتر برای شما است، خواهرم اشاره ای کرد و گفتم تازه انگشتر هم است، تا زمان خوب با گل ور می رفت کلی کیف می کرد آنجا مفهوم واقعی مادر نخستین معلم انسان است را فهمیدم، "اندازه و بهای هدیه مهم نیست بلکه هدیه باید به گونه ای باشد تا طرف مقابل را شاد کند".
همیشه هر هدیه با هر بهای می خریدی نخست تشکر می کرد بعد یک نگاه ای می کرد اگر می دانست شرایط مالی بد است می گفت: "چقدر قشنگه! همیشه همین کارها را بکن! راستی اگر پول نیاز داری من مقداری پول دارم روی من حساب کن" می بینید فداکار و مهربان بودن مادر تا چه بی نهایت می تواند باشد برای همین می گویم هدیه دادن به او یک حس دیگری می داد.
اما امسال اولین سال فراق تو ای مادر است!!! روحت به آسمانها پرکشید و کالبد خسته تو در دل زمین جای گرفت، مادر می ترسیدم که امسال روزت فرا رسد چون نمی دانم برای امسال چه باید بخرم؟! چه چیزی می تواند روح تو را شاد کند و مرحمی بر قلب شکسته من باشد؟ هر سال روز مادر را انتظار می کشیدم تا با دادن هدیه ای ناقابل لبخند بر لبهای همیشه خندانت ببینم و بوسه ای بر گونه هایت بیندازم آن بوسه مانند نوشیدن آبی بود در صحرای سوزان. در این سالروز ولادت بانوی دو عالم فاطمه زهرا و روز زن، عضلات قلبم در انقباض کامل است هر سو می نگرم خاطراتت برایم مانده شاخه گلی تهیه خواهم کرد و بر سر مزارت خواهم آمد و با ناله ای جان سوز خواهم گفت مادر روزت مبارک!نمی دانم چند صبای را تحمل خواهم کرد و بر زبانم بیتی جاری خواهد شد:
مادر بخواب، کعبه من خاک کوی توست
فدای خاک کوی تو، خانه نو مبارکت
+ میم مثل مادر، مادر یعنی ممهربانی، مادر یک فرشته بود
میم مثل مادر، مادر یعنی مهربانی، مادر یک فرشته بود
من روز تولدم را بیاد نمی آورم، شما که خواننده این یاداشت هستیدنیز روز تولدتان را بخاطر نمی آورید. می گویند بدترین درد، در رده های پزشکی درد زایمان است البته حالا بیشتر بچه ها سزارینی هستند. اما بزرگ شدن ما در دوران نوزادی، عجب درد سرهای داشت. مانند خروس بی محل وقت و بی وقت ونگ می زدیم که گرسنه مان است، تازه این صداها دلایل مختلفی داشت گرسنگی یک صدا، دستشویی صدای دیگر، شکمم درد می کند این صدا، تنها هستم یک صدای دیگر و ....
داستان تمام نشد گل پسر یا دختر قشنگ مادر از تمام بحرانها گذشت و حالا مدرسه می رود 12 سال مدرسه یعنی استرس برای خانواده و بخصوص مادر. صبح زود بچه باید بیدار شود در مدرسه با آن درس مشکل دارد. نمره فلان درس بد شده است و ....
پشت کنکور که داستان هزار و یک شب است فکر کنم استرسی که مادر برای قبولی کنکور بچه در دانشگاه دارد قابل توصیف نباشد. در دانشگاه و سربازی استرس باز بیشتر است و ....
چند خط بالا حداقل خلاصه ای بود از زحمات مادر، اگر می خواستم تمام دردها و رنج های که مادر ( حداقل مادر خودم ) کشیده بود می نوشتم شاید سالها طول می کشید و یک کتاب چند جلدی می شد. مختصرترین جمله ای که از خصوصیات به وسعت دریا مادرم بخواهم بیان کنم درک بیش از اندازه از کوچکترین تغییر رفتاری ناشی از شادی و غم من و دیگر فرزندان بود تا وارد خانه می شدم خودش پیشاپیش سلام می کرد می پرسید چرا شاد یا غمگین هستی؟!!
مادرم مشکل تنفسی داشت آسم و برونشیت مزمن. اما زمانی که تومور کلون را شنیدم دیگر دنیا بر روی سرم خراب شد درمان آغاز شد تومور برداشته شد اما متاسفانه سال بعد دوباره جراحی و شیمی درمانی بعد از شش ماه شرایط ایده آل است اما در تقدیر چیز دیگری نوشته اند دژخیمان بد نهاد چنان شوکی بر مادر وارد کردند که کوه را تخریب می کرد ( آقایانی که در مسند قضاوت می شینید و پرونده سازی می کنید چگونه می خواهید در آن دنیا دل سوخته مادر را در پیشگاه خدا جبران کنید که خدا وعده داده در آن دنیا میان نیکو کاران و فاسقان دیوار بلندی ایجاد می کند پس بنگرید که عذاب الهی چگونه به سوی شما خواهد آمد چون شکویه مادر در این دنیا چه حضوری و چه بصورت نامه به سمع و دید شما رسید) آن شد که جگر مادر برجسته شد تلاشها بی نتیجه می ماند و ناله ها و در خواست ما در پیشگاه خداوند ناقابل او آنچه داده بود در نزد خود می خواست شاید می خواست رو در رو ضجه های مادر را بشنود. چند ماه آخر دیگر نای راه رفتن را نداشت دیگران می گفتند خسته شدی و صدایت خسته است اما یادم نمی آید مادر لحظه ای در مورد رنجهای که تا بزرگ شدنم کشیده بود کلمه ای بیان کند. خدا نخواست که بیشتر در خدمت او باشم تا شاید از بار گناهانم کم شود. به ناگاه در روز یک شنبه در حالیکه صدای نفسهای آخر را می کشید در آغوش من بسوی آنکه تعلق داشت پر کشید.
در راه شهر جدید مادرم بودم رادیو روشن بود و گزارشی از خانه سالمندان می داد با پدری صحبت کرد و گفت اگر بچه هایت را ببینی چه چیزی به آنها می گوئید " میگویم خدای خیرتان دهد!!!"
کاش خدواند هر چه داشتم می گرفت حتی جانم را تا دوباره یک لحظه روی فرشته مانند مادرم را می بوسیدم دوباره به او می گفتم چقدر دوستت دارم!! زمان می گذرد و با گذشت زمان هر روز جای خالی مادر را که فرشته ای بود برای من بیشتر حس می شود.
خدواند تمام مادر های از دست رفته را بیامرز و تمام مادرهای در قید حیاط را عمر طولانی بفرما، آمین.


نظرات ()